صفحه اصلي روايتگر http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/Tnk4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtSFF0aVJzcm04WDglM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRFdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1rTWhyaXFXTkNSOCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRFdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1hTEJOMVpJMUwlMmZzJTNk/ارتباط با ما
درباره ما http://ravayatgar.net/http://ravayatgar.net/fa/TVRFdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLUdYTUl2T3B1eDVZJTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - جنگ
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
ويــژه ها
Next
  • سهمي از سرنوشت

    در آستانه انتخابات و با توجه به حساسيت فراوان اين حادثه عظيم و در راستاي بصيرت افزاري و ارائه محتواي هاي كاربري و مستند براي راويان و مخاطبان، سايت روايتگر در نظر گرفته بخشي را با نام « سهمي از سرنوشت» در قسمت ويژه نامه ها طرحي ادامه

  • نشريه الكترونيكي شماره 6 منازل الشهداء

    شماره ششم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهدا" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه منازل الشهدا شماره 5

    شماره پنجم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه شماره 4 منازل الشهدا

    شماره چهارم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرارگرفت. ادامه

  • نشريه منازل الشهداء (شماره 3)

    شماره سوم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • اولين ويژه نامه الكترونيكي بين المللي راهيان نور

    ويژه نامه الكترونيكي راهيان نور به سه زبان فارسي،عربي و انگليسي ادامه

  • نشريه شماره 2 منازل الشهدا

Previous
پربازدیدها
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي>جانبازان ، ایثارگران و آزادگان
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/12/11
بازديد: 6240
جنگ و اسارت(5)

جنگ و اسارت(5)

جنگ و اسارت(5)



نویسنده:عین اله کرمانی زاده






(خاطرات هشت سال دفاع مقدس)
خبرآزادی

پنجشنبه 1369/5/25مثل همیشه از خواب بیدار شدم و بعد از به جا آوردن نمازصبح، کنار پنجره به طلوع آفتاب نگاه می کردم. هوا نسبتاً خنک بود ونسیم ناپایدار به برگ های زرد درختان در جلوی آسایشگاه می وزید. نگهبان عراقی با دسته کلید قفل ها را یکی پس از دیگری باز می کرد. پس ازسلام و احوال پرسی از او پرسیدم، خبر جدید داری؟ او جواب داد خبر جدیدی نیست. اولین نفری بودم که ازآسایشگاه بیرون می آمدم و پس از پیاده روی و ورزش با دیگر اسرای اردوگاه در مورد آزادی و اسارت با هم صحبت می کردیم و درآرزوی روزی بودیم که از اسارت از زندان عراقی ها رهایی پیدا کنیم. آن روز اصلاً حوصله نداشتم و به همین خاطر همنشینی و صحبت با دوستان را ترک کرده و به داخل آسایشگاه رفتم. آن روز ساعت 08:30 نگهبان محوطه به داخل آسایشگاه دویده و تلویزیون را روشن کرد. تبلیغات دائمی از تلویزیون پخش می شد و اعلام می کرد که خبربسیار مهمی به سمع و نظر مردم عزیز خواهد رسید تا اینکه در ساعت09:30 پیام تبادل اسراء از طرف صدام پخش شد. سکوت همه آسایشگاه را فرا گرفته بود و بعد از پیام تبادل اسراء سرودهای شیرینی درباره آزادی اسراء از تلویزیون پخش شد. با شنیدن این خبر غیر منتظره همه مات و مبهوت ماندیم گویی که در خواب بودیم و هیچ کس باور نداشت که خبرآزادی از تلویزیون پخش شود. اندکی بعد اردوگاه افسرده و غمگین به محل شادی و خوشحالی اسرای ایرانی مبدل شد. از شدت خوشحالی، اسراء سر از پا نمی شناختند و یکدیگر را بغل گرفته و اشک شوق می ریختند. به طوری که نحوه خوشحالی آنان اصلاً قابل توصیف نبود. اسراء این آزادی را به یکدیگر تبریک می گفتند و در میان اسراء خوشحالی و شادمانی پیرمردی به نام غلامی و ملقب به می ژیر که سرگرد مخابرات بود با درجه استواریکمی به آموزشگاه افسری رفته و تا پایان خدمت در زندان بود، بیشتر از همه به چشم می خورد که بالا و پائین می پرید و می گفت: خدایا شکر که آزاد شدیم.

هدایای صدام به اسرای ایرانی

در ماه قبل از آزادی برای همه اسرای ایرانی بلوز و شلوار تابستانی همراه با یک عدد کفش و کیسه انفرادی داده بودند که اسراء بعد از شنیدن خبرآزادی، مشغول دوختن ساک دستی از کیسه انفرادی بودند. همه در حال جمع آوری وسایل خود بودند و هر کس کار نیمه تمامی در دست داشت سعی می کرد آن را تمام کند چون در زمان اسارت، اسراء برای سرگرمی در کارگاه ها مختلف، مشغول ساختن اشکال و وسایل گوناگون بودند که بعد از اسارت به عنوان یادگاری از روزهای اسارت همراه داشته باشند. هیچ کس رغبتی برای خوابیدن نداشت و برای طلوع آفتاب ثانیه شماری می کردیم چون نمی خواستیم فردا که از خواب بیدار می شویم، ببینیم همه آنها خواب بوده است. فردای آن روز تلویزیون مصاحبه ای با استاندارشهر بعقوبه داشت که خبر مبادله اسرای عراقی با قیافه های بشاش و کت و شلوار مرتب با ساک دستی که در حال وارد شدن به عراق بودند، نشان می داد. مسیر کامل تبادل اسراء از اردوگاه تا مرز را عراقی ها به تصویر کشیده و از تلویزیون پخش می کردند. اسرای ایرانی با ظاهری آشفته و لاغر و ساکی دست دوز از جنس کیسه انفرادی همراه با یک جلد کلام ا... مجید در حال حرکت به سوی ایران بودند که اگر در روزهای اول اسارت قرآن مجید را دراختیار ما قرار می دادند تا زمان آزادی می توانستیم بیشتر سوره های قرآن را از حفظ بخوانیم ولی افسوس که در روزهای آخراین هدیه به دست ما رسید.

آزادی شش نفر

شنبه 69/6/11 موقع غروب آفتاب بعد از آمارگیری وارد آسایشگاه شدیم. آن شب بعد ازپخش اخبار افسر عراقی همراه با یک سرباز عراقی وارد آسایشگاه شد. سرباز عراقی اسامی شش نفر از بچه های آسایشگاه را خواند و به آنها گفت: وسایل خود را برداشته و در بیرون آسایشگاه بایستند. نیم ساعت بعد سر و صدای آن شش نفربلند شد که فریاد می زدند آزاد شدیم. در این حال همه بچه های آسایشگاه شماره تلفن های منزل یا اقوام خویش را نوشته و به آن شش نفر داده و گفتیم، در اسرع وقت با خانواده های ما تماس گرفته و بگوئید که ما هم به امید خدا در روزهای آینده نزدیک آزاد می شویم. ازآن روز به بعد هر شب تعدادی از بچه های آسایشگاه را صدا زده و خبر آزادی را به آنها می دادند و من هم دراین مدت هرچه وسایل به درد بخور داشتم به سرباز عراقی دادم و در مقابل او هم از کربلای معلی 5 عدد مهر برایم هدیه آورد.

عمر اسارت به سرآمد

در نهایت تاریکی و ظلمت به سرآمد و جای آن را روشنایی نورحقیقت فرا گرفت. تا اینکه در شب 69/6/20 خبر آزادی را که برای شنیدن آن ثانیه شماری می کردیم، با ما دادند. از شدت خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم چون به خاطرهمین آزادی بود که روزهای سخت زندان را تحمل کرده بودیم. ما را سواراتوبوس کرده و از تکریت به طرف بعقوبه حرکت دادند. درده کوچکی به نام قلعه پیاده شدیم. قبل از ما عده ی زیادی از اسرا را به آنجا که قسمتی از اردوگاه بعقوبه بود، آورده بودند. برای تبادل حدوداً 20 نفر افسرایرانی با 480 نفر سرباز ارتشی و سپاهی که دراسارت بودند در آنجا حضور داشتند تا پس از انجام مراحل قانونی از طرف دو کشور، تبادل اسراء انجام گیرد. نفس ها درسینه ها حبس بود و قلب ها برای آزادی می تپید. دراین لحظات آخر اسارت تحمل کردن ماندن در خاک دشمن خیلی سخت بود ودلم می خواست وارد خاک میهن خود شده و آنجا را در آغوش بگیرم.

نظارت صلیب سرخ در تبادل اسراء

در روز 69/6/21 در وسط ده قلعه دو میز کوچک گذاشته بودند که سه نفر از طرف صلیب سرخ جهانی درآنجا حضور داشته و اسامی اسراء را ثبت نام می کردند. سه برگ که حاوی مشخصات اسیر و سئوالات مختلف بود، جهت پرکردن اسیر قرار می دادند و آخرین سئوالی که در برگ سوم آمده بود، این بود که آیا مایل هستید به ایران برگردید؟ اگر پاسخ به این سئوال مثبت و بله بود، از طرف مأموران صلیب سرخ جهانی مهر و امضاء شده و دو برگ اول آن را به عنوان پاسپورت عبور به اسیر تحویل می دادند سپس نفرات سوار اتوبوس شده و گروه گروه پس از تکمیل ظرفیت اتوبوس ها حرکت می کردند.
در ساعت 10:00 شب 69/6/22 من با گروه دوم سوار براتوبوس شده و اتوبوس ها به صورت ستون به طرف مرز خسروی حرکت کردند. در پاسگاه مرزی عراق یک زن اروپایی که روسری بر سر داشت، وارد اتوبوس شد و پس از بررسی اورق اسراء اجازه حرکت داد. شب از نیمه گذشته بود که اتوبوس ها از مرز خسروی گذشته و وارد خاک ایران شدیم.

پس از ورود به خاک میهن

در اولین لحظه ورود به خاک وطن، یکی از برادران سپاهی وارد اتوبوس شد و گفت: بر محمد و آل محمد (ص) صلوات. همه اسراء با خوشحالی صلوات فرستادیم و برادر سپاهی ورود ما را به خاک میهن اسلامی تبریک گفت و تحمل سختی ها و فشارهای زمان اسارت در زندان را مورد مدح و ستایش قرار داد. اشک شوق آزادی در چشم ها حلقه زده و ظلمت شب در نور شادی غرق شده بود. ما را به پادگان سپاه کرمانشاه انتقال دادند و دراولین فرصت نماز شکر را به جا آوردیم. در آنجا به مدت 3 روز پذیرایی خوبی ازما به عمل آوردند و مقداری وسایل از قبیل: ساک و لباس برای خودمان و فرزندانمان همراه با یک عدد سکه بهار آزادی به ما هدیه دادند. در سومین روز توسط ستاد پذیرایی ازآزادگان کار نقل و انتقال ما به شهرها و بخش ها آغاز شد انتقال ما به شهرستان ارومیه به وسیله هواپیمای C 130 انجام گرفت. به محض خروج از هواپیما اتوبوس ها و مینی بوس ها آماده انتقال به شهرستانها و بخش های مختلف استان بودند که من بوسیله مینی بوس از ارومیه به طرف میاندوآب حرکت کردم.

استقبال اقوام و همشهریان

در سه راهی میاندوآب به شاهین دژ از ماشین پیاده شدم و منتظر خودرو ماندم. در مدت زمان اندکی که منتظرماشین بودم، بغض گلویم را گرفت، احساس غربت و بی کسی نمودم و تقریباً 4 - 3 دقیقه گریه کردم و سپس به خود تلقین نموده و با خود گفتم: تیر خوردی و اسارت کشیدی و حالا که در 50 کیلومتری زادگاه خود هستی چرا گریه می کنی؟ هنوززمان زیادی سپری نشده بود که دیدم اتوبوسی از سمت شاهین دژ به طرف سه راهی میاندوآب می آید. اتوبوس لحظه به لحظه نزدیک تر شد تا از روی پارچه سفیدی که بر جلوی ماشین زده بودند و درآن ورود مرا تبریک گفته بودند، فهمیدم که به استقبال من می آیند. با دیدن آن اشک شوق در چشمانم جاری شد و نتوانستم احساسات خود را کنترل کنم. همه اقوام و هم محلی ها به استقبال من آمده بودند و دراین میان پدر خود را غایب دیدم وقتی از حال پدرم جویا شدم به من گفتند که به خاطرکسالتی که داشت در بیمارستان بستری است. در ورودی شهر شاهین دژ جمعیت زیادی به استقبال من آمده بودند و با انداختن حلقه گل به گردنم و قربانی کردن گوسفند بازگشت من به خاک پاک میهن اسلامی را تبریک می گفتند. برای سپاس و قدردانی از زحمات مردمی که برای استقبال از من درآنجا جمع شده بودند، دقایقی را در مورد جنگ و روزهای زمان اسارت صحبت کرده و سخنانم را بدین شرح آغاز نمودم.
(بسم الله الرحمن الرحیم)
من سربازایران اسلامی و ملت شهید پرور هستم و هر موقع به جبهه می رفتم غسل شهادت می کردم و برای ادای دین به اسلام و ملت بزرگ ایران و حفظ استقلال و تمامیت ازضی کشور در جنگ شرکت داشتم. استکبار جهانی شرق و غرب صدام را مجهز به تجهیزات مدرن نموده و او را برای حمله به ایران تحریک می کردند. نیروهای دشمن در اوائل جنگ تا دروازه های اهواز رسیده بودند. در خونین شهر (خرمشهر) نیروهای مردمی با تفنگ در مقابل تانک ایستادگی می کردند. تا اینکه به نیروهای مسلح دستور دادند تا متجاوزان را از سرزمین ایران بیرون کنند. با شجاعت بیشتر و رشادت تمام تر توانستیم تقریباً در عرض سال دوم جنگ خرمشهر را به یاری خداوند متعال و هدایت امام بزرگوار و ایثارملت شریف آزاد کنیم. و در عملیات بیت المقدس سال 1361 دشمن را شکست سختی داده و اسرای زیادی همراه با تجهیزاتی مانند توپ و تانک به غنیمت بگیریم و در پایان سخنانم ازحضور گسترده نیروهای مردمی در جبهه و کمکهای بی دریغ ملت ایران تشکر کردم.

دیداربا پدر

پس ازسخنرانی کوتاه و اندک برای مردم شاهین دژ از زحمات آنها تشکر کرده و اجازه مرخصی خواستم تا به عیادت پدرم به بیمارستان بروم. در راه رفتن به بیمارستان، دائی ام به من گفت: پدرت به رحمت خدا رفته است. با شنیدن این خبرگویی که به من شک وارد کردند و در حال ناباوری در غم از دست دادن پدر بسیار متأثر و غمگین شدم و این بار به طرف قبرستان شهدا به راه افتادم. مدتی بر سر خاک پدرم در حال غم و اندوه بودم که پس از خواندن چندین مرتبه فاتحه، یکی از عمو زاده هایم مرا بلند کرده و به طرف خانه حرکت داد. وقتی تاریخ وفات پدرم را بر روی سنگ قبرش دیدم به یاد خوابی افتادم که در زمان اسارت دیده بودم.
در تاریخ 68/11/15 خواب دیدم که پدرم آمده و از پشت سیم خاردار اردوگاه تکریت مرا به اسم صدا می زند. در خواب به دنبال صدای پدرم، خود را به پشت آسایشگاه رساندم. پدرم گفت: پس چرا نمی آیی؟ در جواب پدرم گفتم: در دست نیروهای عراقی اسیر شده ام. پدرم گفت: نگران نباش، انشااله به زودی آزاد می شوید، صبرو استقامت کرده و به خدا توکل کنید.
صبح آن روز که از خواب بیدار شدم، جریان خوابم را به یکی از بچه های آسایشگاه که رابطه خوبی با او داشتم تعریف کردم و ایشان این خواب را به فال نیک تعبیر کرده و گفتند: پدر شما به فکر آزادی شما است و انشااله به زودی آزاد می شویم و از من خواستند که تاریخ این خواب را به خاطر بسپارم. درآن موقع چون وسیله ای برای یادداشت در اختیار ما قرار نداده بودند، سعی کردم آن را حفظ کنم و پس از اسارت با مشاهده تاریخ وفات پدرم بر روی سنگ قبر پی بردم آن زمانی که خواب پدرم را در اسارت دیدم، ایشان به رحمت خدا رفته بودند. چون تاریخ دیدن خواب با تاریخ وفات پدرم یکی بود.

خدمت پس از اسارت

بالاخره پس از دو سال و نیم اسارت در خاک دشمن و تحمل سختی ها و شکنجه های گوناگون، با توکل برخدا و امید به آزادی این ایام سخت روزگار را سپری کرده و به آغوش گرم وطن بازگشتیم. برای بهبود وضعیت روحی و روانی و جسمی به مدت شش ماه در منزل استراحت دادند. بعد از استراحت من برای ادامه خدمت به پادگان قصر رفته و درآنجا مشغول به خدمت شدم. پس از سه ماه خدمت در پادگان قصر، از آنجا به آماد و پشتیبانی نزاجا منتقل شده و در آنجا در قسمت دایره تعیین و تکلیف سلاح انجام وظیفه می کردم طی گزارشی به فرماندهی آماد و پشتیبانی نزاجا خواستار شغل شدم نوشته بودم در زمان جنگ به علت کمبود افسر 2 شغل داشتم ولی حالا در زمان صلح من شغل نداشته باشم؟ یادآور شده بودم از ستوانی تا سروانی مبلغ یکصد تومان و در افسرارشدی مبلغ دویست تومان جهت خانه های پرسنل کادر در قنات کوثر از حقوقم کم می شد، باراول مبلغ یکصد و بیست هزار تومان با فروش خودروی خود و النگوی بچه ها و فرش زیر پایم تهیه کرده به حساب قنات کوثر واریز نموده و قرارداد بسته بودم. در زمان اسارت نامه ای به خانه من فرستادند که خانم سرهنگ کرمانی زاده مبلغ یکصد میلیون و دویست و پنجاه هزار تومان به حساب قنات کوثر واریز نمائید و منزل مسکونی را طبق قرارداد تحویل بگیرید با علم به اینکه من زخمی و اسیربودم به طور یک جانبه پس از یک ماه قرارداد را لغو نموده و بی انصافی کرده، منزل را به افرادی که پول داشتند و ذیحق نبودند واگذارکردند پس از مراجعه از اسارت و اطلاع ازاین موضوع بسیار غمگین و افسرده شدم با مراجعه به مسئولین قنات کوثرظرف سه روزه متوالی و چانه زنی با جنگ و اعتصاب فقط پول های دریافتی را محاسبه کرده و به من پرداخت نمودند و حق مسلم مرا و تعدادی از اسراء را ضایع کردند و این خود ضعف سازمان است که می بایستی سهمیه اسراء را نگه داشته تا وضعیت آنان روشن شود، اگر شهید شدند برابر ضوابط به خانواده شان و اگر از اسارت به صورت شهید زنده آمدند به خود آنها واگذار گردد، متأسفانه در این زمینه اقدام مثبتی انجام نداده ودست و پای خانواده های شهدا و مفقودین و اسراء را در پوست گردو گذاشته بودند. امید است به یاری قادر متعال این گونه ضعف ها با گماردن مدیران مسئول برطرف شود یادآوری می شود که من پس از 24 سال خدمت صادقانه و مخلصانه هم اکنون مستاجر نزاجا در لویزان 3 می باشم.
هنوز از زمان حضورم در فرماندهی آماد و پشتیبانی نزاجا سه ماه نگذشته بود که طی بخشنامه ای از نزاجا اعلام کردند، سرهنگ هایی که هشت سال از درجه سرهنگی آنها می گذرد، برای ارتقای درجه از سرهنگی به سرتیپ دومی، جهت برگزاری تست در دانشکده افسری حضور داشته باشند. بر اساس بخش نامه در موعد مقرر در آنجا حاضر شدم وپس از برگزاری مراسم تست پس از یک ماه درجه سرتیپ دومی من ابلاغ شد و پس ازدو سال و سه ماه و شانزده روز خدمت با درجه جانبازی امیری در مدیریت کامپیوتر فرماندهی آماد و پشتیبانی نزاجا به افتخار بازنشستگی و جانبازی نائل آمدم.

روزهای بازنشستگی

پس از اخذ درجه سرتیپ دومی طی بخش نامه ای اعلام کردند که برای آزادگان به ازای یک سال اسارت، دو سال سنوات مضاعف درنظر گرفته اند و کسانی که مایل به بازنشستگی می باشند، می توانند طبق این بخش نامه عمل کنند. من نیز پس از 34 سال خدمت خالصانه و صادقانه در ارتش جمهوری اسلامی ایران برای رضای خدا و خدمت به مردم و کشورم بازنشستگی خود را اعلام کردم و با کوله باری از تجارت جنگی و نظامی که حاصل 34 سال خدمت بود، از خدمت در ارتش بازنشسته شدم. پس از بازنشستگی به مدت 7 سال در بانک مرکزی بنا به پیشنهاد یکی از مدیر کل های آن بانک به عنوان کمک حسابدار دراداره باشگاه مربوطه مشغول خدمت شدم، در حقیقت مدت 41 سال به عهده دار خدمت صادقانه بوده و تا آخر عمر خدمتگذار ایران اسلامی می باشم در حال حاضرکه به علت ضعف جسمانی و جانبازی بازنشسته بوده و به امورات خانواده رسیدگی می نمایم و مشغول نوشتن خاطرات جنگ و اسارت هستم.
در زمان جنگ همیشه غسل شهادت کرده و آرزوی شهادت داشتم امیدوار بودم تا جان خود و این جسم خاکی را در راه اعتلای اسلام و میهن اسلامی ایران از روح خود جدا کنم ولی افسوس که مقام والای شهادت نصیبم نشد و به جای آن به درجه جانبازی نائل آمدم.
به قول فرمایش مقام معظم رهبری بازنشسته آینه شاغل است (یعنی بازنشستگان پشتوانه دفاعی این مملکت هستند) بازنشستگان اولین کسانی هستند که با کوله باری از تجارب عملیاتی و خدمتی در هربرهه از زمان و در هر نقطه از مملکت اسلامی ایران جان بر کف در خطوط مقدم جبهه حضور یافته و نسبت به اسلام و میهن اسلامی اداء دین خواهند نمود. حضور فداکارانه ارتش و سپاه و بسیج و نیروهای مردمی در طول جنگ تحمیلی دلیل این مدعا است.
من آرزو دارم که در راه دین و کشورم اولین جانبازی باشم که به درجه رفیع شهادت نائل گردم تا جسدم سنگری باشد برای آن غیور مرد بسیجی که دشمن را سرکوب نماید و امیدوارم که تا آرامش و امنیت براین مرز و بوم حاکم باشد انشااله تعالی.
منبع:کرمانی زاده،عین اله،جنگ و اسارت(خاطرات هشت سال دفاع مقدس)،انتشارات ایران سبز،1389
برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :